آدرین یکی یکدونه آدرین یکی یکدونه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

آدرین بهونه کوچولوی قشنگم برای زندگی

12.12.12

الان که این چند کلمه رو تایپ میکنم ساعت 12 و 12 دقیقه و 12 ثانیه هست. امروز هم روز 12 از ماه 12 و سال 2012 هست. یعنی : 12:12:12 - 12/12/2012 دیگه همچین لحظه ای رو نمی بینیم.......................... تا حدودا یک قرن دیگر که برای ما قابل تکرار نیست در این روز غیر قابل تکرار برای تمام دوستانمان  می نویسم که آرزومند آرزوهایشان هستیم   مامان سحر و آدرین پسر ...
22 آذر 1391

قدم

  2000000حح7حح 7 ححر ز. +.ئققبصئد.ئ.ئ تت   نمفغنئفنخقنخق لاون34زب90 تایپ شده به دست آقا پسر که کمک مامان می نویسه آدرین دیشب موفق شدی وقتی که اصلا حواسم به شما نبود یک مسیر دو متری را بدون گرفتن جایی طی کنی این کار شما خیلی زودتر باید انجام می دادی و باز هم جای شکرش باقیست ولی هر زمان من هستم اصلا راه نمی ری و منتظر کمک می مانی که دستت را بگیرم ولی دیشب داشتم شام شما را آماده می کردم که روم را برگردونم که ببینم شما چکار می کنی که دیدم بله داری خیلی با احتیاط راه می روی و به سمت ماشینت می ری ولی وقتی دیدی که بله مامان داره نگاه می کنه به ماشین رسیده بودی و دیگه راه نرفتی   قدم به قدمت...
22 آذر 1391

وااااااااای آتلیه

  من کوچولو با مامان سحر و خاله ندا رفتیم آتلیه سرزمین رویا تا خاله رویا از من عکسهای زیبا بگیره ولی من خودم پسر زیبایی هستم که عکسام دلنشین شده.    به مامانی گفتم من را ببین چقدر دوست داشتنی هستم.           می دونی من مثل شکوفه بهاری زیبام       توجه : عکس بک گراند سفر زمان به آینده منه .         به مامانی گفتم شما خسته شدید من آشپزی می کنم   ولی نمی دونــــــــــــــــــــم چه جوری ؟...
19 آذر 1391

بالا رفتن از میز

 شیطونی هات را دوست دارم ولی بعضی وقتها می مونم که باید به شما چی بگم تو که در راه رفتن هیچ اشتیاقی از خودت نشان نمی دی ولی دیوار راست را بالا می ری و دوست داری همه جا را کشف کنی و من با اینکه خیلی خیلی دوست دارم به تنهایی راه بیفتی ولی نمی دونم با شما چکار کنم که با شیطونی هات زمین نخوری و مشکلی برات پیش نیاد . بدون شرح ...
16 آذر 1391

پاییز زیبا ولی ............

  آدرینم بزرگ شدنت و بودنت کنار من تنها اتفاق زیبای زندگی مامان سحره و من با تمام وجودم شکر گذار خداوندم هر لحظه اش هستم ولی سختی روزگار خیلی برای من سنگینه و لی تمام این سختیها با یک لبخند تو کم رنگ می شود و و من به زندگی امیدوار تر که وجودت باعث وجود منه . امروز از آخر به جایی که ننوشتم می رم شما صاحب فیسبوک و ایمیل شدید ولی به علتی که سیستم سال تولد شما را قبول نمی کرد به سن شما 17 سال اضافه کردم چقدر زود بزرگ شدی مثل یک چشم به هم زدن ولی نمی دونم چرا ایمیلت باز نمی شه ولی  کلی برای خودت دوست پیدا کردی در همین چند روز . و سه شنبه هم رفتیم دکتر کنی واکسن15 ماهگیت را زدیم چون چند روز مریض...
9 آذر 1391